قمار سیاسی پرهزینه ترامپ
خادمی - فعال رسانه
در سالهای اخیر، سیاست آمریکا در قبال ایران بیش از هر زمان دیگری بر فشار اقتصادی، تحریمهای گسترده، محدود کردن مناسبات تجاری و تهدید طرفهای ثالث برای کاهش همکاری با تهران استوار شده است.
در نگاه دولت دونالد ترامپ، تشدید فشار اقتصادی میتواند جمهوری اسلامی را به پذیرش خواستههای واشنگتن وادار کند و حتی نارضایتیهای داخلی را افزایش دهد. با این حال، تجربه چند دهه گذشته نشان داده است که رابطه میان فشار خارجی، وضعیت اقتصادی و رفتار سیاسی جوامع بسیار پیچیدهتر از آن است که بتوان با اعمال تحریم، نتیجه سیاسی مشخصی را تضمین کرد.
ترامپ درخیالات و توهمات خود ، بارها بر این باور تأکید کرده که فشار اقتصادی میتواند ایران را در موقعیتی قرار دهد که ناچار به تغییر محاسبات خود شود.
این رویکرد بخشی از همان سیاستی است که در دوره نخست ریاستجمهوری او با عنوان «فشار حداکثری» شناخته شد. اما پرسش اساسی این است که آیا فشار اقتصادی واقعاً به تغییر رفتار سیاسی یک ملت منجر میشود یا ممکن است نتیجهای کاملاً متفاوت داشته باشد؟
تجربه ایران نشان میدهد تحریمهای گسترده، اگرچه هزینههای قابل توجهی بر اقتصاد کشور تحمیل کرده اما الزاماً به نتیجه سیاسی مورد انتظار آمریکا منجر نشده و نخواهد شد.
در بسیاری از مقاطع، فشار خارجی حتی موجب تقویت احساس ملیگرایی، افزایش حساسیت جامعه نسبت به مداخله خارجی و شکلگیری این برداشت شده است که مشکلات داخلی نباید به ابزاری برای اعمال فشار خارجی تبدیل شوند.
از سوی دیگر، نباید آثار واقعی تحریمها بر زندگی مردم را نادیده گرفت. محدودیتهای مالی و تجاری، کاهش دسترسی به بازارهای جهانی، دشواری انتقال پول، افزایش هزینه مبادلات و بیثباتی اقتصادی، مستقیماً بر زندگی شهروندان اثر میگذارد. بنابراین، هر تحلیل منصفانهای باید میان «مقاومت سیاسی در برابر فشار خارجی» و «هزینههای اقتصادی تحریم برای مردم» تفکیک قائل شود.
در این میان، موضوع تنگه هرمز نیز اهمیت ویژهای پیدا کرده است. این آبراه یکی از مهمترین مسیرهای انتقال انرژی در جهان است و هرگونه تنش پایدار در آن میتواند پیامدهایی فراتر از روابط ایران و آمریکا داشته باشد.
افزایش حضور نظامی آمریکا در منطقه، تهدیدهای متقابل و نگرانی درباره امنیت کشتیرانی، نهتنها ایران، بلکه اقتصاد جهانی و بازار انرژی را نیز تحت تأثیر قرار میدهد.
واشنگتن استدلال میکند که حضور نظامی و فشار اقتصادی برای تأمین امنیت و جلوگیری از گسترش تهدیدهای منطقهای ضروری است. تهران اما این حضور را بخشی از سیاست فشار و مداخله خارجی میداند.
میان این دو روایت، واقعیتی وجود دارد که نمیتوان آن را نادیده گرفت: هرچه سطح تقابل افزایش یابد، احتمال خطای محاسباتی و درگیری ناخواسته نیز بیشتر خواهد شد.
یکی از مهمترین تحولات سالهای اخیر، تغییر نگاه بخشهایی از افکار عمومی جهان نسبت به قدرتهای بزرگ است.
جنگها، تحریمها، مداخلات نظامی و رقابتهای ژئوپلیتیکی موجب شده است بسیاری از ملتها نسبت به ادعای قدرتهای بزرگ درباره نقش خود بهعنوان حافظان صلح با تردید بیشتری نگاه کنند.
با این حال، ادعای «پایان هژمونی آمریکا» هنوز نیازمند بررسی دقیق است؛ زیرا ایالات متحده همچنان از قدرت اقتصادی، نظامی، فناوری، مالی و شبکه گستردهای از متحدان برخوردار است.
در مقابل، جهان نیز دیگر همان جهان چند دهه پیش نیست. ظهور قدرتهای جدید اقتصادی و سیاسی، افزایش نقش چین و دیگر بازیگران، گسترش همکاریهای منطقهای و تلاش کشورها برای کاهش وابستگی به یک قطب، نشانههایی از حرکت تدریجی نظام بینالملل به سوی چندقطبیشدن است. این تحول الزاماً به معنای سقوط آمریکا نیست، اما نشان میدهد قدرت جهانی دیگر به آسانی قابل انحصار نیست.
بی تردید فشار خارجی همیشه نتیجه سیاسی ندارد
از منظر یک تحلیل بینالمللی، مهمترین ضعف سیاست فشار حداکثری این است که میان «ایجاد نارضایتی» و «تغییر سیاسی مطلوب» فاصله بسیار زیادی وجود دارد. مشکلات اقتصادی ممکن است نارضایتی ایجاد کند، اما اینکه این نارضایتی دقیقاً متوجه حکومت، دولت خارجی، شرایط منطقهای یا مجموعهای از عوامل شود، قابل پیشبینی قطعی نیست.
در مورد ایران، فشار خارجی میتواند دو اثر متضاد داشته باشد: از یک سو فشار اقتصادی و کاهش قدرت خرید مردم را تشدید کند و از سوی دیگر، در شرایط تهدید خارجی، احساس همبستگی ملی و مقاومت در برابر مداخله خارجی را افزایش دهد.
بنابراین، تصور اینکه میتوان صرفاً با تحریم و فشار اقتصادی، مردم یک کشور را به سمت نتیجه سیاسی از پیش تعیینشده سوق داد، بیش از آنکه یک فرمول قطعی باشد، یک قمار سیاسی است.
اگر هدف سیاست خارجی آمریکا تغییر رفتار ایران است، مسیر مذاکره و ایجاد سازوکارهای قابل اعتماد میتواند هزینههای بسیار کمتری نسبت به تشدید تحریم، تهدید نظامی و افزایش تنش در منطقه داشته باشد.
در مقابل، ایران نیز برای کاهش آسیبپذیری خود در برابر فشار خارجی، بیش از هر زمان دیگری به اصلاحات اقتصادی، افزایش شفافیت، تقویت تولید، کاهش وابستگی به درآمدهای نفتی و گسترش روابط متوازن با جهان نیاز دارد.
واقعیت این است که هیچ ملتی صرفاً با فشار خارجی از میان نمیرود و هیچ قدرتی نیز صرفاً با شعارهای دروغین و تهدید و ارعاب و رفتارهای قلدرمآبانه شکستناپذیر نمیشود.
آینده منطقه نه با تهدیدهای بزرگ، بلکه با میزان توانایی دولتها در مدیریت بحران، حفظ منافع ملی، گفتوگو و جلوگیری از جنگ تعیین خواهد شد.
اگر جهان در حال حرکت به سوی نظم چندقطبی است، مسئولیت قدرتهای بزرگ نیز آن است که به جای تحمیل اراده خود، قواعدی را بپذیرند که در آن امنیت و استقلال ملتها محترم شمرده شود.
در نهایت، شاید مهمترین درس سالهای اخیر این باشد که فشار اقتصادی میتواند اقتصادها را فرسوده کند، اما الزاماً اراده سیاسی ملتها را در مسیر مورد نظر اعمالکنندگان فشار قرار نمیدهد.
تجربه ایران و دیگر کشورهای تحت تحریم نشان میدهد که تحریم، همواره ابزاری با نتایج قابل پیشبینی نیست و گاهی میتواند به جای فروپاشی اراده سیاسی، به تقویت احساس استقلال و بیاعتمادی کامل نسبت به قدرتهای خارجی منجر شود.
نظر دادن
از پر شدن تمامی موارد الزامی ستارهدار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.
































